گویند موسی ( ع ) به شخصی رسید كه كور و كَر بود و دست و پا هم نداشت . يه يك تكّه گوشت شبيه تر بود تا انسان .
از او پرسيد : حالت چطور است ؟ يعنی دنيا و ربّت را چگونه می بينی ؟
آن شخص در پاسخ موسی ( ع ) گفت :
كيست در اين دنيا كه حالش مثل من باشد ؟ چشم ندارم ، در نتيجه آنچه را خدا راضی نيست نمی بينم ؛ گوش ندارم ، در نتيجه سخنی را كه خدا دوست ندارد نمی شنوم ؛ پا ندارم ، در نتيجه به جايی كه خدا راضی نيست نمی روم ؛ دست ندارم ، در نتيجه كاری را كه خدا نمی پسندد نمی كنم و كسی را كه خدا نمی خواهد بزنم نمی زنم . پس در همه عالم كسی كه حالش از خوبی به من برسد نيست .
موسی ( ع ) از معرفت و رضامندی و شاكر بودن او بسيار متعجّب شد و گفت:
شكر حقيقی هر نعمت درك ارزش آن نعمت است .
بدان که تو خود، چون پروردگارت يگانه ای.
لبخندی هستی بر لبهای کودکی تنها.
اشکی هستی بر گونه ی آسمان .
و ايمانی هستی در قلبی عاشق.
بخند٬
گريه کن ٬
و ايمان داشته باش٬
که همچون پروردگار مهربانت يگانه ای.

روزی غرق در فكر ٬
ناگهان خود را در دياری يافتم دور دست و غريب .
ديدم مردی در كنار من است با نگاهی مهربان٬
به نرمی از من پرسيد:"چرا اين طور گرفته ای؟"
گفتم :" فكرم پريشان است ."
گفت: "شايد از من كمكی ساخته باشد."
گفتم: "به دنبال حقيقت می گردم ."
گفت :" كليدش را در قلبت می يابی."
- "چگونه؟"
"خيالهايت را كنار بگذار."
-"از كجا بدانم كه حقيقت است كه می تابد؟"
گفت :"در اين مرحله اوليا و انبيا را همه بر حق می بينی٬
و تفاوت در اديان نمی گذاری."
-"مرحله ی خودشناسی؟"
گفت:"در مرحله ی خودشناسی می دانی كه
از كجا آمده ای٬ چرا به اين دنيا آمده ای٬
در اينجا چه بايد بكنی٬ وبعد به كجا می روی."
-"در اينجا نمی دانم چه بايد بكنم؟"
گفت:"به وظايفمان عمل كنيم٬
به ديگران خير برسانيم٬
وبكوشيم انسان واقعی باشيم."
-"انسان واقعی؟"
"بله. كسی كه به راستی دلسوز، نيك خو و نيك خواه باشد.
از شادی ديگران شاد شود ٬ و از غمشان غمگين.
و در پی ياری به ديگران باشد."
-" چگونه؟"
"با ديگران هميشه همان باش٬
كه می خواهی با تو باشند."
"و هر چه بر خود نمی پسندی بر ديگران مپسند."
گفتم :" گفتنش آسان است ... "
و ادامه داد :" به كار بستنش كاری دشوار... "
گفتم : " نشيب و فراز زندگی٬
گاهی عرصه را بر من تنگ می سازد٬
و مطمئن نيستم كه آيا روزی به سعادت واقعی می رسم؟ "
گفت:" در راه حقيقت٬ سعادت واقعی
بازگشت به سر منزل ازلی است."
-"سر منزل ازلی؟"
"باز گشت به همانجايی كه آمده ايم ٬اما داناتر و مهربانتر."
فكری كردم و پرسيدم:" اين همه را از كجا ميدانی؟"
لبخندی زد و گفت " عمرهايی تحقيق و تجربه ."
-:ممنونم ...
خيلی حالم بهتر شد.
اما شايد باز سوالاتی داشته باشم.
مي شود دوباره شما را ديد؟
با لبخندی مهربان٬ دستی بر شانه ام گذاشت و گفت:
"هر وقت كه بخواهی ؛ من هميشه هستم."

درهای بهشت و دوزخ به هم چسبیده اند٬ شیطان فقط از
در دوزخ می تواند بگذرد و فرشته فقط از در بهشت.اما
انسان از هر در که دلش بخواهد ٬ می تواند وارد شود.
اگر پیامبران و اولیای دین کامل خلق می شدند و نیازی به
کوشش٬جهت خود تکاملی نداشتند و صرفا تظاهر می کردند
که در حال مبارزه و غلبه بر آزمایش الهی هستند٬ چگونه
می توانستند برای انسان های رنج دیده٬ نمونه و الگو باشند.
این واقعیت که بزرگان دین هم با همه ی خطراتی که انسان
معمولی را تهدید می کند٬ مواجه بودند ولی بر همه غلبه کردند
از آنها ستون هایی از قدرت و الهام برای انسانی متزلزل می سازد.
پاراماها نسایو گاناندا

روبرت دوونسونزو ، گلف باز بزرگ آرژانتينی ، پس از بردن مسابقه و دريافت چک قهرمانی لبخند بر لب مقابل دوربين خبرنگاران وارد رختکن شد تا آماده رفتن شود.
پس از ساعتی ، او داخل پارکينگ تک و تنها به طرف ماشينش می رفت که متوجه شد زنی به وی نزديک می شود. زن پيروزيش را تبريک گفت و سپس عاجزانه افزود که پسرش به خاطر ابتلا به بيماری سختی مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق ويزيت دکتر و هزينه بالای بيمارستان نيست.
دو ونسنزو تحت تاثير حرفهای زن قرار گرفت و چک مسابقه را امضا نمود و در حالی که آن را در دست زن می فشارد گفت: برای فرزندتان سلامتی و روزهای خوشی را آرزو می کنم.
يک هفته پس از اين اتفاق دو ونسنزو در يک باشگاه روستايی مشغول صرف ناهار بود که يکی از مديران عالی رتبه انجمن گلف بازان به ميز او نزديک شد و گفت :
هفته گذشته چند نفر از بچه های مسئول پارکينگ به من اطلاع دادند که شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زنی صحبت کرده ايد. می خواستم به اطلاعتان برسانم که آن زن يک کلاهبردار است . او نه تنها بچه مريض و مشرف به موت ندارد ، بلکه ازدواج هم نکرده. او شما را فريب داده دوست عزيز.
دو ونسنزو پرسید : منظورتان اين است که مريضی يا مرگ هيچ بچه ای در ميان نبوده است ؟ آن فرد گفت : بله٬کاملا همین طور است.
دو ونسنزو گفت : در اين هفته ، اين بهترين خبری است که شنيده ام.

اگر یک بار دیگر می زیستم سخن کمتر می گفتم. بیشتر گوش می سپردم.
اگر یک بار دیگر می زیستم دوستت دارم های بیشتر و مرا ببخشید های بیشتری می گفتم.
اما از هر آنچه گفتم مهمتر اگر بار دیگر زندگی می کردم هر لحظه ی آن را در چنگ می گرفتم٬
به آن می نگریستم و آن را واقعاً می دیدم. هر لحظه را زندگی می کردم و هرگز آن را باز پس نمی دادم.
بر سر چیزهای کوچک تا این حد بر افروخته نمی شدم. نگران آن نبودم که چه کسی
من را دوست ندارد و چه کسی بیشتر از من مال جهان دارد و یا دیگران چه می کنند.
در عوض از آنان که دوستم دارند لذت می بردم. و به آنچه خدا به ما داده است می اندیشیدم.
زندگی کوتاه تر از آن است که بگذاریم از کنارمان بگذرد ٬ زندگی تنها یک لحظه با ماست و
آنگاه رفته است.
خدایا مرا به خاطر شکایت هایم ببخش٬
و زمانی که نا شکری کردم به آرامی به من یاد آوری کن.

علی (ع) روزی سخن میگفت و فرمود:
مراقب باشید، آنچه را مردم پشت سر افراد میگویند، نپذیرید .
سخنان باطل فراوان است، اما باطل از بین رفتنی است و آنچه میماند کردار انسان است.
چرا که خدا شنوا و شاهد است. باطل آن است که بگویی شنیدم و حق آن است که بگویی دیدم.
یعنی شنیدنی ها را مثل دیدنی ها که با چشم دیدهای، باور مکن.
و تا یقین نکرده ای، سخن این و آن را، دربارهی افراد نپذیر .
هر چه دارم به فدای دل زیبای پدر
زنده بادا نفس همچو مسیحای پدر
مرد ماییم که در خصلت خوبی و وفا
دل و دین را همه دادیم به سودای پدر
دست استاد ازل جمله بنازیم که او :
نقش عشقی بکشیدست به سیمای پدر
ما طلا خرج مطلا به گزافش نکنیم
هیچ گوهر نرسد رتبه ی والای پدر
کفراگر نیست بده رخصت من تا گویم
جز خدا هیچ مپندار تو همتای پدر
هیچ سروی ز حقیقت به دل باغ جهان
نشود همچو رخ سرو سمن سای پدر
روز مولا شده روز تو مبارک باشد
که علی هست یقین ، مکتب و مولای پدر
شاعر : داوود رضا زاده برگرفته از کتاب: غزلی برای عشق

مردی در عالم رويا فرشته ای ديد که در يک دستش مشعل ٬
و در دست ديگرش سطل آبی گرفته بود٬
و در جاده ای روشن و تاريک راه می رفت.
مرد جلو رفت و از فرشته پرسيد:
اين مشعل و سطل آب را کجا می بری؟
فرشته جواب داد:
می خواهم با اين مشعل بهشت را آتش بزنم و
با اين سطل آب جهنم را خاموش کنم.
آن وقت ببينم چه کسی واقعا خدا را دوست دارد!

در اين دوزخ ِ بزرگ که آفريده اند ٬
بهشتی کوچک را پرورده ام ٬ که به عدد انسانها گنجايش دارد .
به آب ديدگان ، ديده ام که آن بزرگی همگان را در بر نمی گيرد ٬
و اين کوچکی همگان را فرا می خواند.
ديده ام چون آفريدگارش را با خون دل خويش ، پرورده ام .

در روزگار سلیمان پیغمبر، روزی مردی در بازار، مرگ را دید که در او به تندی نظر می کند، وحشت زده به بارگاه سلیمان پناه برد و از او خواست تا باد را بفرماید که او را برداشته در دورترین نقطه خاک بر زمین بگذارد تا از مرگ در امان بماند.
سلیمان که او را بدان گونه هراسان یافت باد را فرمود چنان کند که دلخواه اوست. و باد او را برداشته برد و در سرزمین هند بر زمین نهاد.
و همان دم، مرگ که به انتظار او ایستاده بود پیش آمد و گفت:
«ای مَرد، مُردن را آماده باش!»
مرد که اکنون هراسش به حیرت مبدل شده بود پرسید:
«چه شد که دیروز، هنگامی که مرا دیدی و آن گونه تند در من نظر کردی جان مرا نگرفتی؟»
مرگ گفت:
«ساعت مرگ تو امروز بود و من می دانستم که به فرمان حق می باید جان تو را در این لحظه در این نقطه بستانم. اما دیروز که تو را دیدم حیرت کردم که تو در آنجایی، و ندانستم چگونه می باید روز دیگر تو را در این سوی جهان بیابم و بی جان کنم! آن گاه که نگاه در تو کردم از سر حیرت بود!»

"پرواز بال و پر نمی خواهد اين کردار نيک آدمی است ٬ که بال و پرش می شود."
و اگر روزی تو هم چون من،
تک بالی شکسته ٬
مجروح از تبر اعمالت،
بر شانه هايت ديدی،
دلگير و نا امید مباش ٬
هر لحظه٬ لحظه ای دیگرست...

آرتور اَش « Arthur Robert Ashe متولد ۱۰ ژوئیه ۱۹۴۳ درگذشته در ۶ فوریه ۱۹۹۳» تنیس باز برجسته سیاه پوست آمریکایی بود. او در ریچموند ایالت ویرجینیا بدنیا آمد و رشد کرد. در دوران بازی خود سه بار عنوان مسابقات بزرگ جهانی تنیس، مشهور به گرنداسلم، را برد.
قهرمان افسانه ای تنيس هنگامی که در سال ۱۹۸۳ تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت ، با تزريق خون آلوده ، به بيماری ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. طرفداران آرتور از سرتاسر جهان نامه هايی محبت آميز برايش فرستادند . يکی ازدوستداران وی در نامه خويش نوشته بود
:چرا خداوند تو را برای ابتلا به چنين بيماری خطرناکی انتخاب کرده ؟
آرتور اَش ، در پاسخ اين نامه چنين نوشت
:در سرتاسر دنيا بيش از پنجاه ميليون کودک به انجام بازی تنيس علاقه مند شده و شروع به آموزش می کنند. حدود پنج ميليون از آنها بازی را به خوبی فرا می گيرند. از آن ميان قريب پانصد هزار نفر تنيس حرفه ای را می آموزند و شايد پنجاه هزار نفر در مسابقات شرکت می کنند . پنج هزار نفر به مسابقات تخصصی تر راه می يابند . پنجاه نفر اجازه ی شرکت در مسابقات ويمبلدون را می يابند ٬چهار نفر به مسابقات نيمه نهايی راه می يابند و دو نفر به مسابقات نهايی . وقتی که من جام بهترين تنيس باز جهان را در دست هايم می فشردم ، هرگز نپرسيدم که خدايا چرا من ؟ و امروز وقتی که درد می کشم ،
باز هم اجازه ندارم که از خدا بپرسم
:چرا من ؟


اگر پرواز را از ياد برده ای ٬
اگر گرفتار اين خاکدان فقير شده ای ٬
نگذار بالهايت بپوسد.
نگاهت را روانه آسمان کن.
با تمام قدرت بالهايت را به هم بزن .
آنقدر بال بزن که بالهايت گر بگيرد٬
بسوزد و خاکستر شود.
اما نگذار بالهايت بپوسد.
بپوسد و خاک شود.
خاک شدن شايسته تو نيست.
کود شدن تو را نشايد.
اگر پرواز را از ياد برده ای ٬
اگر آسمان تو را نمی پذيرد ٬
تو آسمانی شو

کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ايستاده بود و به درون فروشگاهی نگاه می کرد.
زنی در حال عبور او را ديد . او را به داخل فروشگاه برد و برايش لباس و کفش خريد و گفت:
مواظب خودت باش.
کودک پرسيد:
ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟
زن لبخند زد و پاسخ داد:
نه من فقط يکی از بنده های خدا هستم .
کودک گفت:
می دانستم شما با او نسبتی دارید ...

دست هايی
که در حال خدمتند٬
مقدس تر از لب هايی هستند ٬
که دعا می خوانند ...
پاراماها نسایو گاناندا

نقل است كه مردی به نزد ابراهيم ادهم آمد و گفت مرا نصيحتی كن تا آن را سرلوحه ی كارخود
قرار دهم، ابراهيم ادهم به او گفت:
اگر از من شش خصلت قبول كنی بعد از آن هيچ چيزی به تو زيان نرساند.
اول آنكه: وقتی می خواهی گناهی انجام دهی روزيی را كه خداوند به تو می دهد نخوری!
مرد گفت: هر چه روزی در عالم هست از اوست ، پس من از كجا بخورم؟
ابراهيم گفت: آيا درست بود كه روزی كه از اوست بخوری و گناه كنی؟
دوم اين كه: چون می خواهی گناهی كنی از زمين خداوند بيرون برو!
مرد گفت: اين سخن سختی است، چون مشرق و مغرب سرزمين خداوند است، من به كجا بروم؟
ابراهيم به او گفت: آيا درست است كه ساكن سرزمين خداوند باشی و كاری را انجام دهی كه او
دوست ندارد؟
سوم آنكه: چون می خواهی گناهی انجام دهی جايی اين كار را انجام بده كه خداوند تو را نبيند!
مرد گفت: اين كه ممكن نيست، چون او به تمام مسائلی هم كه پنهانی باشند آگاه است.
ابراهيم ادهم گفت: آيا درست است كه آيا درست است كه روزی او را بخوری ، در سرزمين او
ساكن باشی و نسبت به او بی شرمی كنی و در مقابل نگاهش گناه انجام دهی؟
چهارم آنكه: چون فرشته ی قبض روح آمد به او بگو مرا مهلت بده تا توبه كنم!
مرد گفت: فرشته حرف مرا قبول نخواهد كرد.
ابراهيم گفت: وقتی كه قادر نيستی فرشته ی مرگ را يك لحظه از خود دور سازی بهتر است كه
قبل از آنكه فرشته بيايد توبه كنی.
پنجم آنكه: چون منكر و نكير به سراغت بيايند هر دو را از خود دور كنی!
مرد گفت: هرگز نمی توانم اين كار را انجام دهم.
ابراهيم گفت: پس جواب ايشان را از همين الان آماده كن.
ششم اينكه: فردای قيامت كه خداوند دستور دهد گناهكاران را به دوزخ ببرند ،
تو بگو نمی روم و نرو!
مرد گفت: اين ممكن نيست كه فرشتگان به حرف من گوش دهند.
ابراهيم گفت: پس حجت را بر خود تمام كردی با آنچه كه گفتی!
مرد در همان لحظه توبه كرد و شش سال پس از آن در حيات بود تا وفات يافت.
به نقل از تذكرة الاولياء عطار

راه تاريكی به نور ، يك پلک است .
چشم بگشا ،
خدا را خواهی ديد كه به تو می خندد.
و به بانگی رسا می خواند ،
نغمه ای از سر عشق٬
نغمه ای از سر دل.
دل بگشا خدا را خواهی يافت ،
كه سخن ميگويد ٬
به زبانی فراتر ز عدم ٬
به سكوتی فراتر ز بنی٬
كه تو را می خواند ...

در داستانی قديمی آمده است وقتی حضرت عيسی بر صليب کشیده شد بی درنگ به دوزخ رفت تا گناهکاران را نجات دهد.
شيطان بسيار ناراحت شد و گفت :
- ديگر در اين دنيا کاری ندارم . از حالا به بعد ، همه تبهکارها و خلافکارها و گناهکارها و بی ايمان ها ، همه يکراست به بهشت می روند !
عيسی به شيطان نگاه کرد ٬ خنديد و گفت :
- نگران نباش . آنهایی که خودشان را بسيار با تقوا می دانند و تمام عمرشان کسانی را که به حرف های خدا عمل نمی کنند محکوم می کنند ، به اين جا می آيند. زیرا تنها خداست که از تمامی احوال بندگانش آگاه است . صبر کن تا ببينی که دوزخ پُرتر از هميشه خواهد بود!

پروردگارم٬
بر من ببخشای آنچه از اعمال نيکو که عزم انجام دارم و انجام ندادم .
ببخشای آنچه را که با زبان به تو نزديک شدم اما با قلبم آنرا ترک نمودم.
ببخشای نگاه های اشارت آميزم را٬
و سخنان بيهوده ام ٬
و خواسته های نفسانی دل٬
و لغزش های زبان .
از من درگذر٬
آنچه را از من بدان داناتری.
و اگر بار ديگر بدان باز گردم٬
تو نيز باری به بخشايشت باز گرد ...
علی(ع)

در دهكدهای زمانی مردی زندگی میكرد كه فرد خوب، مهربان و پرهیزگاری بود. شبی از شبها كه او مشغول راز و نياز و مراقبه بود جمعی فرشته در كنار وی میروند و به او میگويند كه چند روز بعد در اين سرزمين توفان شديدی خواهد شد و باران بسياری خواهد باريد . اما تو نگران نباش . خداوند تو را نجات خواهد داد.
آن شب گذشت و مرد بسيار خشنود بود و راضی. شبها به مناجات می پرداخت و روزها آن خبر سيل و توفان را به مردم میگفت و اكثر مردم چون او را دوست داشتند به حرفش اعتماد می كردند و خود را برای روز موعود آماده میكردند. از قضا چند روز بعد توفان شديدی درگرفت و باران سيلآسايی شروع به باريدن كرد، آب با سرعت و قدرت زيادی همه جا را دربر می گرفت و مردم سراسيمه به بالای تپهها و كوههای اطراف هجوم میبردند. مرد پرهیزگار درخانه بود و همچنان به راز و نياز مشغول بود.
تعدادی از مردم به سراغش رفتند تا او را نيز با خود ببرند . اما مرد گفت كه با آنها نخواهد رفت چون خداوند خود او را نجات خواهد داد. باران همچنان با سرعت سيلآسا می باريد و توفان با قدرت در حال ويرانی خانهها بود. اكنون آب تا سقف خانهها بالا آمده بود و بعضی از مردم كه نتوانسته بودند فرار كنند بر بالای بامها به انتظار نجات بودند. مرد پرهیزگار نيز چنين بود. او بر بالای بام خانه نشسته بود و انتظار می كشيد. ديگر آب كمكم داشت بام خانهها را هم می پوشاند و لحظاتی بعد حتی بر بام هم نمی شد ايستاد. ناگهان از دور قايقی نمایان شد. چند نفر كه از ارادتمندان مرد پرهیزگار بودند برای نجات وی در آخرين لحظات به كمك وی شتافته بودند، اما باز مرد پرهیزگار گفت كه با آنها نمی رود و در انتظار نجات خداوند خواهد ماند. هر چه اصرار ارادتمندان وی بيشتر می شد امتناع مرد پرهیزگار نيز بيشتر می گرديد و اين چنين بود كه مردان وی را تنها گذاردند و به سرعت دور شدند. آب بالا و بالاتر آمد و لحظاتی بعد مرد پرهیزگار در ميان سيل و باد و توفان جان سپرد و پيكر بی جانش بر سطح آبها روانه شد.
بعد از مرگ روح مرد پرهیزگار به بالا رفت . بله او ديگر مرده بود و غرق در شگفتی كه پس چرا اين گونه شد! در همين افكار بود كه ديد همان چند فرشتهای كه آن شب در خانهاش آمده بودند نزديك می شوند. مرد با ناراحتی گفت: پس چرا من نجات پيدا نكردم؟
فرشتگان با لبخند جواب دادند:
خداوند بارها و بارها برای نجات تو آدمها و قايقهای نجاتی فرستاد تا تو را به راحتی نجات دهند . حتی آخرين لحظه نيز جمعی از هوادارانت را به سوی تو فرستاد تا تو را به سرعت پيدا كنند و نجاتت دهند!
تو خودت نفهميدی و همين نفهميدنت باعث مرگ تو شد ...
خدايا قلب مرا بر گير و به جای آن قلب خود را به من عطا کن.
من از خداوند خواستم به من توان و نيرو دهد٬
و او بر سر راهم مشکلاتی قرار داد تا نيرومند شوم.
من از خداوند خواستم که به من عقل و خرد دهد٬
و او پيش پايم مسائلی گذاشت تا حل کنم.
من از خداوند خواستم به من ثروت عطا کند ٬
و او به من فکر داد تا برای رفاهم بيشتر تلاش کنم.
من از خدا خواستم به من شهامت دهد ٬
و او خطراتی در زندگيم پديد آورد تا بر آنها غلبه کنم.
من از خدا خواستم به من عشق دهد ٬
و او افراد زجر کشيده ای را نشانم داد تا به آنها محبت کنم.
من از خدا خواستم به من برکت دهد ٬
و خداوند به من فرصت هايی داد تا از آنها بهره بگيرم.
من هيچ کدام از چيزهایی را که خواستم دريافت نکردم٬
ولی به چيزهايی که نياز داشتم رسيدم.
خدايا به من متانت عطا فرما تا آنچه را نمی توانم تغيير دهم ٬ بپذيرم.
شهامت عطا فرما تا آنچه را ميتوانم ٬ تغيير دهم.
و بینشی عطا فرما تا تفاوت ميان اين دو را تشخيص دهم.

دو نفر بودند و هر دو در پی حقيقت. اما برای يافتن حقيقت يكی شتاب را برگزيد و ديگری شكيبايی را .
اولی گفت: آدميزاد در شتاب آفريده شده، پس بايد در جست وجوی حقيقت دويد. آنگاه دويد و فرياد برآورد: من شكارچيم، حقيقت شكار من است.
او راست می گفت، زيرا حقيقت، غزال تيز پايی بود كه از چشمها می گريخت.اما هر گاه كه او از شكار حقيقت باز می گشت، دستهايش به خون آغشته بود. شتاب او تير بود. هميشه او پيش از آن كه چشم در چشم غزال حقيقت بدوزد، او را كشته بود. خانه باورش مزين به سر غزالان مرده بود. اما حقيقت، غزالی است كه نفس می كشد . اين چيزی بود كه او نمی دانست.
ديگری نيز در پی صيد حقيقت بود. اما تير و كمان شتاب را به كناری گذاشت و گفت:
خداوند آدميان را به شكيبايی فراخوانده است. پس من دانه ای می كارم تا صبوری را بياموزم. و دانه ای كاشت، سالها آبش داد و نورش داد و عشقش داد. زمان گذشت و هر دانه، دانه ای آفريد. زمان گذشت و هزار دانه، هزاران دانه آفريد. زمان گذشت و شكيبايی سبزه زار شد. و غزالان حقيقت خود به سبزه زار او آمدند. بی بند ، بيشتر و بيگمان .
و آن روز، آن مرد، مردی كه عمری به شتاب و شكار زيسته بود، معنی دانه و كاشتن و صبوری را فهميد. پس با دستهای خونی اش دانه ای در خاک كاشت.

اين ديوانگيست ٬
که از همه گلهای رُز تنها بخاطر اينکه
خار يکی از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشيم.
که همه روياهای خود را تنها بخاطر اينکه
يکی از آنها به حقيقت نپيوسته است رها کنيم.
که اميد خود را به همه چيز از دست بدهيم بخاطر اينکه
در زندگی با شکست مواجه شده ايم.
که از تلاش و کوشش دست بکشيم بخاطر اينکه
يکی از کارهايمان بی نتيجه مانده است.
که همه دستهايی را که برای دوستی بسوی ما دراز می شوند بخاطر اينکه
يکی از دوستانمان رابطه مان را زير پا گذاشته است رد کنيم.
که هيچ عشقی را باور نکنيم بخاطر اينکه
در يکی از آنها به ما خيانت شده است.
که همه شانس ها را لگدمال کنيم بخاطر اينکه
در يکی از تلاشهايمان ناکام مانده ايم.
دیوانگیست اگر چنین کنیم ...

از ابن خفيف شيرازی نقل است:
شنيده بودم كه دو استاد بزرگ در مصر بسر می بردند، پس شتاب كردم تا به فيض حضور نائل گردم. وقتی رسيدم آن دو معلم بزرگ را در حال مراقبه ديدم.
سه بار سلام كردم. اما پاسخی نشنيدم. من نيز با ايشان چهار روز را به مراقبه گذراندم. هر روز عاجزانه تقاضا می كردم با من سخنی بگويند. با من كه چنين راه طولانی را پشت سر گذارده بودم. سرانجام او كه جوانتر بود چشم از هم گشود:
"ابن خفيف، زندگی بس كوتاه است، از همان قدر كه باقی مانده توشه برگير تا وجود را عميقتر كنی. وقت خود را با احوال پرسی و تعارف تلف مكن!"
از او خواستم به اندرزی دلم شاد كند:
"در حضور كسانی باش كه تو را به ياد خالقت می اندازند، كسانی كه از عقل سخن نمی گويند، خود عين آنند."
اين بگفت و بار ديگر به مراقبه مشغول شد.
گفتمش : راز جهان ؟
گفت : به دانايی نيست .
گفتمش : ديدن جان ؟
گفت : به بينايی نيست .
گفتمش : ديوانه و شيدا شده ام مقصد چيست ؟
گفت : بيداری دل .
گفتمش : آن دل كه رها گشت كجا خواهد رفت ؟
گفت : جايی نرود قبله كه هر جايی نيست .
گفتمش : اين همه گويند و سرايند از عشق ؟
گفت : غير از اين راهی نيست .
گفتمش : پير تو ، آقای تو ، مولای تو كيست ؟
گفت : در دشت جنون پيری و مولايی نيست .
گفت : غير از اين راهی نيست ؟
گفت : در دفتر ما صبحی و فردايی نيست .
گفتمش : از نور خدا جلوه حق صحبت كن .
گفت : جز آينه چشم تو دريايی نيست .
گفتمش : آرامش خود را چه زمان خواهم يافت ؟
گفت : آن دم كه بدانی كه دگر روزی و فردايی نيست ...

اديسون در سنبن پيری پس از كشف چراغ برق يكی از ثروتمندان آمريكا به شمار می رفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمايشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگی بود هزينه می كرد.
اين آزمايشگاه بزرگترين عشق پيرمرد بود.
هر روز اختراعی جديد در آن شكل می گرفت تا آماده بهينه سازی و ورود به بازار شود.
در همين روزها بود كه نيمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر اديسون اطلاع دادند، آزمايشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقيقتا كاری از دست كسی بر نمی آيد و تمام تلاش ماموان فقط جلو گيری از گسترش آتش به ساير ساختمان ها است.
آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع اديسون پير رسانده شود .
پسر با خود انديشيد كه احتمالا پدر با شنيدن اين خبر سكته می كند و لذا از بيدار كردن وی منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با تعجب ديد كه پدرش در مقابل ساختمان آزمايشگاه روی يك صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می كند.
پسر تصميم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می انديشيد كه پدر در بدترين شرايط عمرش به سر می برد.
ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را ديد و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت:
پسر تو اينجايی می بينی چقدر زيباست! رنگ آميزی شعله ها را می بينی؟ حيرت آور است!
من فكر می كنم كه آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است.
وای خدای من، خيلی زيباست!
كاش مادرت هم اينجا بود و اين منظره زيبا را مي ديد.
كمتر كسی در طول عمرش امكان ديدن چنين منظره زيبايی را خواهد داشت.
پسرم نظر تو چیست؟
پسر حيران و گيج جواب داد: پدر تمام زندگيت در آتش می سوزد و تو از زيبايی رنگ شعله ها صحبت می كنی؟ چطـور می توانی؟ من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟
پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاری بر نمی آيد.مامورين هم كه تمام تلاششان را می كنند.در اين لحظه بهترين كار لذت بردن از منظره ايست كه ديگر تكرار نخواهد شد. در مورد آزمايشگاه و باز سازي يا نو سازي آن فردا فكــر می كنيم.الان موقع اين كار نيست. به شعله های زيبا نگاه كن كه ديگر چنين امكانی را نخواهی داشت!
توماس آلوا اديسون سال بعد مجددا در آزمايشگاه جديدش مشغول كار بود و همان سال يكی از بزرگترين اختراعات بشريت يعنی ضبط صدا را تقديم جهانيان نمود. آری او گرامافون را درست يك سال پس از آن واقعه اختراع نمود.
گفتند: شکست يعنی تو يک انسان در هم شکسته ای!
گفت: نه ! شکست يعنی من هنوز موفق نشده ام.
گفتند شکست يعنی تو هيچ کاری نکرده ای!
گفت: نه! شکست يعنی من هنوز چيزی ياد نگرفته ام.
گفتند : شکست يعنی تو يک آدم احمق بوده ای!
گفت: نه! شکست يعنی من به اندازه کافی جرات و جسارت داشته ام.
گفتند : شکست يعنی تو ديگر به آن نمی رسی!
گفت : نه! شکست يعنی می بايد از راهی ديگر به سوی هدفم حرکت کنم.
گفتند : شکست يعنی تو حقير و نادان هستی!
گفت: نه! شکست يعنی من هنوز کامل نيستم.
گفتند: شکست يعنی تو زندگيت را تلف کردی!
گفت: نه! شکست يعنی من بهانه ای برای شروع کردن دارم.
گفتند: شکست يعنی تو ديگر بايد تسليم شوی!
گفت : نه! شکست يعنی من بايد بيشتر تلاش کنم.

يکروز وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود: «ديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت ۱۰ در سالن اجتماعات برگزار مىشود دعوت مىکنيم.»
در ابتدا، همه از دريافت خبر مرگ يکى از همکارانشان ناراحت مىشدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مىشدند که بدانند کسى که مانع پيشرفت آنها در اداره مىشده که بوده است.
اين کنجکاوى، تقريباً تمام کارمندان را ساعت۱۰ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعيت زياد مىشد هيجان هم بالا مىرفت. همه پيش خود فکر مىکردند: «اين فرد چه کسى بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»
کارمندان در صفى قرار گرفتند و يکى يکى نزديک تابوت مىرفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مىکردند ناگهان خشکشان مىزد و زبانشان بند مىآمد.
آينهاى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مىکرد، تصوير خود را مىديد. نوشتهاى نيز بدين مضمون در کنار آينه بود:
«تنها يک نفر وجود دارد که مىتواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نيست جز خود شما. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد زندگىتان را متحوّل کنيد. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد بر روى شادىها، تصورات و موفقيتهايتان اثر گذار باشيد. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد به خودتان کمک کنيد.
زندگى شما وقتى که رئيستان، دوستانتان، والدينتان، شريک زندگىتان يا محل کارتان تغيير مىکند، دستخوش تغيير نمىشود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغيير مىکند که شما تغيير کنيد، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذاريد و باور کنيد که شما تنها کسى هستيد که مسئول زندگى خودتان مىباشيد.
مهمترين رابطه اى که در زندگى مىتوانيد داشته باشيد، رابطه با خودتان است.
خودتان را امتحان کنيد. مواظب خودتان باشيد. از مشکلات، غيرممکنها و چيزهاى از دست داده نهراسيد. خودتان و واقعيتهاى زندگى خودتان را بسازيد.
دنيا مثل آينه است. انعکاس افکارى که فرد قوياً به آنها اعتقاد دارد را به او باز مىگرداند. تفاوتها در روش نگاه کردن به زندگى است.»

مهم نيست که چقدر بزرگ شده ای٬
مهم آن است که
هنوز هم دوست داشته باشی بزرگتر که شدی خلبان بشوی،
هنوز فکر کنی معلم هايت همه چيز دنيا را بلدند،
هنوز فکر کنی پدرت قوی ترين و پولدارترين مرد است،
هنوز فکر کنی مادرت زيباترين و مهربان ترين زن دنياست،
هنوز هم اعتقاد داشته باشی که اگر بتوانی با دستانت
سريع بال بال بزنی می شود کمی پرواز کرد،
هنوز هم به تصويرت در آينه کمی شک داشته باشی
که خودت هستی يا همزادت در دنيای مجاز،
هنوز هم ولع داشته باشی که يواشکی
پاهايت را بکنی در کفش آدم بزرگها،
هنوز هم آرزوی خانه ای با ديوارها و سقف تمام شيشه ای را داشته باشی٬
هنوز هم گه گاهی بروی پشت تلويزيون و راديو
تا بی هوا مجری راغافلگير کني،
هنوز هم بتوانی با يک تاب بازی جانانه به آسمان برسی،
هنوز هم اين قدرت را داشته باشی که آدمهايی را
بسيار زياد دوست داشته باشی، بدون آنکه عاشقشان شوی،
مهم آن است که هنوز صدای نفس های بلند
قشنگ ترين و دست نيافتنی ترين روياهايت را راحت بشنوی ...

کشاورزی ٬ هميشه در مسابقات پرورش محصولات٬ جايزه بهترين غله را به دست می آورد و به عنوان کشاورز نمونه انتخاب می شد. رقبا و همکارانش علاقه مند شدند ٬علت و راز موفقيتش را بدانند . به همین خاطر سعی کردند او را زير نظر بگيرند و مراقب کارهایش باشند . بعد از مدتی جستجو سرانجام با نکته ی عجيب و جالبی رو به رو شدند .
اين کشاورز بعد از هر نوبت کشت بهترين بذرها را به همسايگانش می داد و آنها را از اين نظر تامين می کرد. بنابر اين همسايه های او می بايست برنده می شدند٬ نه او!
کنجکاوی بيشتر شد و تلاش برای کشف حقيقت به نتيجه نرسيد. بالاخره تصميم گرفتند از خود کشاورز بپرسند .کشاورز در پاسخ آنها گفت:
چون جريان باد ذرات بارور کننده غلات را از يک مزرعه به مزرعه های اطراف می برد٬ من بهترين بذرهای خودم را به همسايگانم می دهم تا باد ذرات بارور کننده نامرغوب را از مزرعه ی آنها به زمين من نیاورد و کيفيت محصولات من را خراب نکند .
همين تشخيص صحيح و درست کشاورز توفيق کاميابی در مسابقه بهترين غله را برای او به ارمغان می آورد.
دلی كه عشق ندارد وبه عشق نياز دارد،
آدمی را همواره در پی گم شده اش،
ملتهبانه به هر سو ميكشاند.
خدا، آزادی، هنر و دوست،
دربيابان طلب برسر راهش منتظرند.
تا وی كوزه ی خالی خويش را
از آب كدامين چشمه پر خواهد كرد؟
« دکتر شريعتی »

كفتاری شامگاهان، بر كناره ی رودخانه ی نيل تمساحی ديد و هر كدام برابر هم ايستادند و به هم درود و سلام گفتند.
كفتار سخن آغاز کرد و گفت: روزگارت را چگونه می گذرانی ؟
تمساح پاسخ داد: بدترين ايام را سپری می كنم. گاه برای سختی و رنجم گريه سر می دهم و آفريدگانی كه پيرامون من هستند به من می گويند:
" اين اشک ها چيزی جز اشک تمساح نيست ."
اين تعبير و تلقی به حدی آزرده و زخمناكم می كند كه هرگز قابل توصيف نيست.
كفتار همان هنگام به وی گفت: درباره ی رنج ها و سختی هايت خوب دادِ سخن در می دهي، اما لحظه ای نيز درباره من انديشه كن.
من به زيبايی جهان، شگفتی ها، شاهكار ها و معجزه های بديعش به دقت نظاره می كنم و چنان خنده سر می دهم كه حكايت از شادمانی نابی دارد كه دلم را آكنده می كند و خورشيد را به تبسم وا می دارد، حال آن كه مردمان می گويند:
" اين خنده ها چيزی جز خنده ی كفتار نيست."
«جبران خليل جبران»
تمام عمر دير می فهميم ! در لحظه ها و دقيقه های آخر !
وقتی عمر چیزی در حال تمام شدن باشد.
يک لحظه آفتاب در هوای سرد غنيمت می شود.
خدا در مواقع سختيها تنها پناه می شود.
يک قطره نور در دريای تاريکی همه ی دنيا می شود.
يک عزيز وقتی که از دست رفت همه کس می شود.
پاييز وقتی که تمام شد ٬ به نظر قشنگ و قشنگ تر می شود.
...
هيچ کس مطمئن نيست که فردا را می بيند يا نه .
امروز تمام چيزها و آدمهای اطرافمان را خوب نگاه کنیم.
زندگی خيلی طولانی نيست ...



در یک موزه ی معروف که با سنگ های مرمر کف پوش شده بود٬ مجسمه ی بسیار زیبای مرمرینی به نمایش گذاشته شده بود که مردم از راههای دور و نزدیک برای دیدنش به آنجا می آمدند و تحسینش می کردند.
اما کسی سنگ های مرمر کف پوش را که از جنس همان مجسمه بودند ٬ تحسین نمی کرد . یک شب سنگ مرمری که کف پوش آن سالن بود؛ با مجسمه شروع به حرف زدن کرد و گفت:
"این منصفانه نیست! چرا همه پا روی من می گذارند تا تو را تحسین کنند؟ مگر یادت نیست؟ ما هر دو در یک معدن بودیم. این عادلانه نیست! "
مجسمه لبخندی زد و آرام گفت:
"به یاد داری روزی که مجسمه ساز می خواست روی تو کار کند٬ چقدر سرسختی و مقاومت کردی؟"
سنگ پاسخ داد:
"آری؛ چون ابزارش به من آسیب می رساند.گمان می کردم می خواهد آزارم دهد. تحمل آن همه درد و رنج را نداشتم."
و مجسمه با آرامش و لبخندی بر لب ادامه داد :
"اما من یقین داشتم به طور حتم می خواهد از من چیز بی نظیری بسازد. به طور حتم بناست به یک شاهکار تبدیل شوم .می دانستم بی شک در پی این رنج ؛ گنجی هست."
پس به مجسمه ساز گفتم :
"هرچه می خواهی ضربه بزن ؛ بتراش و صیقل بده. و درد کارهایش و لطمه هایی را که ابزارش به من وارد می کرد به جان خریدم. درد هر چه بیشتر می شد؛ بیشتر تاب می آوردم تا زیباتر شوم."
سخن که به اینجا رسید مجسمه با مهربانی به سنگ گفت:
"پس امروز نمی توانی دیگران را سرزنش کنی که چرا بر تو پا می گذارند و بی توجه عبور می کنند."

هر چه اندوه درون هستی مان را ژرف تر بخراشد،
گنجايش شادی بيشتری را خواهيم داشت.
***
ديده بگشا و نيك بنگر٬
نقش خويش را در همه ی نقش ها خواهی يافت.
گوش بگشا و نيك بشنو٬
آوای خويش را در همه ی آواها خواهی شنيد.
«جبران خليل جبران»

يک روز گرم، شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند و به دنبال آن برگ های ضعيف و کم طاقت جدا شدند و آرام بر روی زمين افتادند.شاخه چندين بار اين کار را دد منشانه و با غرور خاصی تکرار کرد تا اينکه تمام برگ ها جدا شدند و شاخه از کارش بسيار لذت می برد.
برگی سبز و درشت و زيبا به انتهای شاخه محکم چسبيده بود و همچنان در مقابل افتادن مقاومت می کرد. باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ی خشکی که می رسيد آن را از بيخ جدا می کرد و با خود می برد. وقی باغبان چشمش به آن شاخه افتاد با ديدن تنها برگ آن از قطع کردنش صرف نظر کرد . بعد از رفتن باغبان مشاجره بين شاخه و برگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندين و چند بار خوش را تکاند تا اينکه به ناچار برگ با تمام مقاومتی که داشت از شاخه جدا شد و بر روی زمين افتاد باغبان در راه بازگشت وقتی چشمش به آن شاخه افتاد بی درنگ آن شاخه را از بيخ قطع کرد. شاخه بدون آنکه مجال اعتراض داشته باشد بر روی زمين افتاد .
ناگهان صدای برگ جوان را شنيد که می گفت:
اگر چه به خيالت زندگی ناچيزم در دست تو بود ٬ ولی همين خيال واهی پرده ای بود بر چشمانت که فراموش کنی نشانه ی حياتت من بودم.
غنچه از خواب پريد و گلی تازه به دنيا آمد.
خار خنديد و به گل گفت سلام و جوابی نشنيد.
خار رنجيد ولي هيچ نگفت.
ساعتی چند گذشت٬
گل چه زيبا شده بود.
دست بی رحم كه آمد نزديك٬
گل مغرور ز وحشت ٬پژمرد.
ليك ناگاه ٬
خار در دست خليد و گل از مرگ رهيد .
صبح فردا خار با شبنمی از خواب پريد .
گل صميمانه به او گفت: سلام.
خار صميمانه به او گفت : عليك .+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387سا
